تبليغاتX
نوشته های یک جوان
تبلیغات
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید

با تشکر مدیر وبلاگ: فرشید زمانی موبایل: 09178819802   

لينك دوستان
چت با مدیر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
     

با سلام به همگب از این به بعد وبلاگ به ادرس زیر می رود :

 

www.golhayeeshgh.blogfa.com

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 14:57 | |

      طناب

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالی که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی نیروی جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.


گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

آیا تا به حال به طور یقین باور داشتیم که خداوند ما را نجات می دهد ؟  

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 14:13 | |

      زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيست

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني نبود..... در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 12:19 | |

      حضوری دوباره و زود

سلام دوستان مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن برگشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم

سریع بیایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد من اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

خیلی خوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــحالم

از نظرات همه ممنون . بزودی آپ میکنم .

از اونایی که به آی دی من پیغام دادن ممنون اگه میشه از این دفعه تو خود وبلاگ پیغام بدن ممنون میشم آخه آی دی رو دیر باز می کنم .

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 23:4 | |

      خداحافظی اجباری

سلام به تمام دوستان من امروز روز آخری هستش که شما رو می بینم و این حرف آخرمه من خودم نمی خوام این وبلاگ رو رها کنم ولی مجبورم آخه تو منطقه ی ما تا یک سال انترنت قطع میشه امیدوارم زودتر درست شه تا دوباره شما رو ببینم از  جوون ایرونی و مجنون عزیز و فرزانه خانم گل معذرت می خوام خیلی دوست دارم با شما ها آشنا شم البته جوون ایرونی که میشناسمش و همچنین از دوستای دیگه

 

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 17:24 | |

      بهشت و دوزخ

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند و گفت:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 19:40 | |

      پادشاه و تخته سنگ

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل
مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از
كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد
. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر
نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار
داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن
سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي
تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 9:20 | |

      نقطه قوت=نقطع ضعف

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر كه در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.راز موفقیت در زندگی ، داشتن امكانات نیست ، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است."

نظرتون رو در باره ی این داستان حتما بگید اخه می خوام بدونم کدوم یک از ما ها از نقطه ی ضعف خود به عنوان نقطه ی قوت استفاده می کند ....

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 17:52 | |

      طناب ما کدام است...

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود ابلیس را دید که با انواع
طناب ها به دورش در گذر است
.
کنجکاو شد و پرسید:ای ابلیس این طناب ها برای چیست؟ جواب داد برای اسارت آدمیزاد. طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس وسست ایمان و طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت وگفت:این ها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشته اند پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت :طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت: اگر کمکم کنی تا این طناب های پاره را گره بزنم خطا ی تو را به حساب دیگران می گذارم
.
مرد قبول کرد.ابلیس خنده کنان گفت: عجب با این ریسمان ها ی پاره هم میشود انسان هلایی چون تورا به بندگی گرفت
!
راستی! طناب ما کدام است؟

نظرتون رو درباره ی این مطلب حتما بگید می خوام بدونم چند نفر به این موضوع اهمیت می دهند..

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 18:8 | |

      شمع فرشته

::::شمع فرشته::::

با سلام خدمت هم سلولی های گرامی این داستان رو تو یک کتاب خوندم هم ناراحت شدم و هم خوشحال .این داستان خیلی قشنگه اگه نخونی ضرر می کنی.........

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت

دخترک به بیماری سختی مبتلا شد

 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد

ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد

سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند

ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است

و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند

همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود

مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است

پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد

 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و

 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه

 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

نظر شما درباره اين داستان قشنگ چيست ؟

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 17:2 | |

      دوست داشتن 2

                                                               ::::دوست داشتن 2::::

 

داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم......تو..... پاي تا سر تو

زندگي هزار باره بود

بار ديگر تو.....بار ديگر تو

 

بس كه لبريزم، از تو مي خواهم

بروم در ميان صحراها

سربسايم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

 

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 2:49 | |

      آئينه شكسته

                                                           ::::آئينه شكسته::::

 

ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

 

عطر آوردم، بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر شانه

در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

 

گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه نيست

تا مات شود زين همه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند به تن من

با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز

 

او نيست كه در مردمك چشم سياهم

تا خيره شود ، عكس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان به چه كار آيد امشب

كو پنچه ي او تا كه در آن خانه گزيند

 

من خيره به آئينه و او گوش به من داشت

گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را

بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش

اي غم ، چه بگوييم ، كه شكستي دل ما را

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 2:48 | |

      جام عشق

::::جام عشق::::

خدایا عاشقی را پیشه ام کن           زبهر بوته ی عشق ریشه ام کن

عزیزم آتش عشقت مرا سوخت           جدائی ناگهان مشتی به درکوفت

نداشتم که کنم ازآن شکایت          ولی دل دارد از دوری حکایت  

بیا آواز قلبم را نوا باش                 بیا بی مهری دل را صفا باش

    تو جام بی شرابم را شرابی          برای اشک چشمم چون سرابی

تو خورشیدی میان آسمانم          تو اشک حسرتی بر دیدگانم

 بیا گل باش و من پروانه باشم                برای غیر تو بیگانه باشم               

بمان تازندگی شیرین گردد             برایم عاشقی دیرین گردد    

                                                                                                            علی رضا فرخی  

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 16:3 | |

      قطاری به مقصد خدا

::::قطاری به مقصد خدا::::

قطاری كه به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف كرد. و پیامبر رو به جهان كرد و گفت : مقصد ما خداست. كیست كه با ما سفر كند؟كیست كه رنج و عشق را توآمان بخواهد ؟

كیست كه باور كند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرنها گذشت اما از بی شمار ادمیان جز اندكی بر آن قطار سوار نشدند.از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود .در هر ایستگاه كه قطار می ایستاد كسی كم می شد .قطار می گذشت و سبك می شد . زیرا سبكی قانون خداست .قطاری كه به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده  شوند اما اینجا ایستگاه اخر نیست .مسافرانی كه پیاده شدند بهشتی شدند .اما اندكی باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آن گاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما راز من همین بود . ان كه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .....

و آن هنگام كه قطار به ایستگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.....

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 14:48 | |

      مثبت اندیشی خیلی زیباست

                                          ::::مثبت اندیشی خیلی زیباست::::

روزی زنی از خواب بیدار می شود در آینه نگاه می كند و متوجه می شود

كه فقط سه تار مو روی سرش مانده.

بخود می گوید: فكر می كنم بهتر باشد امروز موهایم را ببافم؟

همین كار را می كند و روز را به خوشی می گذراند.

روز بعد از خواب بیدار می شود و خودش را در آینه نگاه می كند و

می بیند كه فقط دو تار مو روی سرش مانده.

بخود می گوید: امروز فرقم را از وسط باز می كنم.

او همین كار را می كند و روز را بخوشی می گذراند.

روز بعد بیدار می شود و خودش را در آینه نگاه می كند و می بینید كه

فقط یك تار مو روی سرش مانده.

بخود می گوید: امروز موهایم را از پشت جمع می كنم. او همین كار را

می كند و روز شادی را می گذراند.

روز بعد بیدار می شود و خودش را در آینه نگاه می كند می بیند كه حتی

یك تار مو هم روی سرش باقی نمانده.

بخود می گوید: امروز مجبور نیستم كه موهایم را درست كنم!!.....

تا حالا توانستیم مثبت اندیش باشیم ، حقیقت اینه که بد اندیشی در وجودمون ریشه کرده و نمی تونیم اون رو از وجودمون بیرون کنیم .!!!!!همیشه سعی کنید مثبت اندیش باشید تا پیشرفت کنید.....

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 14:47 | |

      مرگ همکار بد

::::مرگ همکار بد::::

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید. مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید......

**دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.**

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 16:45 | |

      دوستی

::::دوستی::::

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»

دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.».......

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 16:44 | |

      اثر سخن

                                      ::::اثر سخن::::

 زبان در پشت دندان هیچ دانی          چو تیر انداز باشد پشت سنگر

سخن چون از دهان نیکو برآید           کند اقلیم دلها را مسخّر

وگر گفتار باشد زشت و بیجا             در آن گردد دل یاران مکدّر

از این رو درسخن گفتن بیندیش         چو دُر در گوش جان کن پند «شهپر»

                                                                               شهپر اصفهانی

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 16:10 | |

      آیا به معنای واقعی انسان بوده ایم؟!

   ::::آیا انسان بوده ایم ::::

هر بامداد که از خواب بر می خیزم به این می اندیشم که تا کنون چه کرده ام؟تا به یاد می اورم درس خوانده ام و کار کرده ام کار و کار !اینها که برای خودم بوده است برای دیگران چه کرده ام؟ احساس آدمکی آهنی را دارم که بی اراده می رود سرعت می گیرد و می دود. برای چه و برای که؟برای نان برای پول و شاید برای پول بیشتر! پول بیشتر برای چه؟ برای عقب نماندن از قافلهء دیگران. برای فخر فروشی برای رقابت !برای مال اندوزی برای تمام چیزهایی که نامی جز ظواهر بر آنها نمی توان نهاد.سوال این است برای دل چه کرده ایم ؟! برای دل خودمان  برای دل کودکی که جا مانده است برای سالخورده ای که تنها مانده است و برای تنهایی که تنها مانده اند؟! آیا مرهمی بر زخمهای کهنه بوده ایم؟ آیا گوش شنوایی برای آهنگ حزین یک ماتمزده بوده ایم؟آیا تکیه گاهی برای یک نهال نحیف یا درختی سست ریشه بوده ایم؟آیا دستمان را بر سر کودکی بی مادر ساییده ایم؟ آیا مأوای امنی برای یک بی پناه بوده ایم؟ و آیا برای روحمان و احساسمان زندگی کرده ایم؟ آیا با عقل و احساسمان توأمان به پیش تاخته ایم و به معنای واقعی ...آیا ...انسان بوده ایم؟! به پا خیزید تا فرصت باقیست! قدر لحظه ها را بدانید زیرا ساعت زندگی  برای شما جا نمی ماند!پس به هوش باشید که شما جا نمانید از آدمیت...از انسانیت..از مهر..از عاطفه..از عشق!!!

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 15:33 | |

      شعار ندهید !

                                            :::: ای جوان::::

شعار یک جوان خواهم رفت خواهم گفت  خواهم نوشت خواهم ساخت !!!!

شعار یک پیر رفتم  گفتم نوشتم  ساختم !!!

آیا یک جوان باید خواهم خواهم را به زبان آورد !!!!

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 15:32 | |

      زیباترین حرف زمین !

::::سکوت::::

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است!

سکوت پر از حرفهای نانوشته است!

سکوت سرپوش خواهش پنهان است!

سکوت کتاب بایدها و نبایدهاست!

سکوت مامن یک اندوه است!

سکوت معنای یک سقوط است!

سکوت کلید واژه یک راز است!

سکوت دلیل یک طوفان است!

سکوت زیباترین حرف زمین است!

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 15:30 | |

      خواب پر معنا

                                                            ::::خواب پر معنا::::

روزي مردي خواب شگفت انگيزي ديد. در خواب ديد كه در پيش فرشتگان آسماني است و به كارهاي آنها نگاه مي كند. همه سخت مشغول كار بودند.قسمتي از آنها تند تند نامه ها و بسته هايي را كه از زمين مي رسيدند باز مي كردند و داخل جعبه مي گذاشتند مرد از فرشته ها پرسيد: مشغول چه كاري هستيد؟فرشته در حاليكه مشغول كار بود گفت:اينجا بخش دريافت دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند است. ما آنها را در اين قسمت تحويل مي گيريم.

در جايي ديگر،تعداد ديگري از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند.كاغذهايي راداخل پاكت ها مي گذارند و به زمين        

مي فرستند.مرد پرسيد:كار شما چيست؟يكي از فرشتگان با عجله گفت:اينجا بخش ارسال است.ماجواب دعاها و خواسته ها را از طرف خداوند براي بندگان مي فرستيم.

كمي جلو تر مرد فرشته اي را ديد كه بيكار نشسته.مرد با تعجب پرسيد:كار شما چيست؟ فرشته جواب داد:اينجا بخش رسيد هاست.مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد رسيدي بفرستند اما فقط عده كمي اينكار را انجام مي دهند.

مرد پرسيد:مردم چگونه مي توانند رسيد بدهند؟

فرشته پاسخ داد:بسيار ساده فقط بايد بگويند، خدايا شكرت.

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 15:29 | |

      همراه،مهر،نان،ایستادن

                            ::::همراه،مهر،نان،ایستادن::::

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید.

به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر، بند مسازید. از نان خود به یکدیگر بدهید اما هر یک برای خود

نانی داشته باشید. دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری. در کنار یکدیگر بایستید

اما نه تنگاتنگ. همانگونه که ستون های یک بنا دور از هم ایستاده اند.

" خلیل جبران شاعر بزرگ عرب"

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 15:29 | |

      زندگی

 ::::زندگی::::

اسمان است و من و یک پرواز

ما به دنبال چه ایم از اغاز

ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم

زندگی چیست کز او می نالیم

زندگی

داستان مردیست

که به نان اندیشید

صبح تا شام دوید

و به نانش نرسید

زندگی

قصه ی پیرزنیست

که پی کارگران می خوابید

پیر مردش شاید

که مداوا بشود

زندگی

گریه ی دخترکی در سبد است

که مادر می خواست

دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید

ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید

زندگی

شاخه گلی پشت چراغ سرخیست

که به دستان ظریف پسری نه ساله

سوی ما می اید

سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد

زندگی

تلخ ترین فاجعه ی عمر من است

چه کسی بود مرا دعوت کرد

زود تر باید رفت

زود تر باید مرد

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 15:28 | |

      شبی ویرانه

                                                        ::::شبی ویرانه::::

شبي مست ومستانه مي گذشتم از ويرانه اي...!!

 

در سياهي چشم مستم خيره شد بردر خانه اي

 

نرم نرمک رفتم تا لب پنجره اي

 

صحنه اي ديدم دلم سوخت چون پر پروانه اي ...

 

پدري کور و فلج، افتاده اندر گوشه اي

 

مادري مات وپريشان، همچون ديوانه اي!...

 

پسرک از سوز سرما دندان به هم ميفشرد

 

دختري مشغول عيش با مرد بيگانه اي

 

چون به شد فارغ از عيش ونوش آن مرد پليد...

 

دست اندر جيب برد وداد از ان همه پول درشت چند دانه اي

 

با خود خوردم قسم تا به بعد ازاين

 

نروم مست مستانه سوي هر ويرانه اي

 

که در اين خانه دختري مي فروشد

 

عفتش را بهر نان خانه اي...

[+] نوشته شده توسط فرشید زمانی در 16:8 | |

      مطالب پيشين